تبليغاتX
فلفل نبین چه ریزه

فلفل نبین چه ریزه

هر کی یه عنوان خوب واسه وبمون سراغ داشت، بگه...

 

آن روز که خود راشکستم میدانستم،

از کاسه ی شکسته آب نخواهی خورد...!!

 

                      ۸۸۸۸۸۸۸۸۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

پ.ن: این متن هیچگونه مخاطب خاصی نداره لطفا بعضی ها که آرزوی کوریه بعضی های دیگه رو

دارن، به خودشون نگیرن!

پ.ن۲: شمالم رفتیم!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 21:13 توسط فرناز و شیوا| |
 

سلام عرض میشه...

۱. ما فردا تعطیلیم دل همه تون بسوزه خصوصا فرناز خانوم!

کلا کلاس پایه ای داریم با هم هماهنگ کردیم فردا رو نریم مدرسه!!!

(البته همین جوری الکی که نه، دلیل داشتیم که حس نوشتنشو ندارم)

۲. جمعه به اتفاق خانواده ی گرامی رفته بودیم شمال، جاتون خالی خیلی خوش گذشت!

تو جاده هم برف می بارید.

خدا کنه این هفته هم بریم!!

 

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:13 توسط فرناز و شیوا| |
 

 

شاید سال ها بعد در گذر جاده ها

بی تفاوت از کنار هم بگذریم

و بگوییم:

این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود....!

    

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:46 توسط فرناز و شیوا| |
 

 

یه مرد ۸۰ ساله میره برای چكاپ. 

دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه!
نظرت چیه دكتر؟!

دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف كنم.

من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل! همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!!!

پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!

نتیجه اخلاقی :

 هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجه كار خودته ادعا نداشته نباش !

               

               @*@*@*@*@*@*@*@*@*@*@*@*@*@*@*@*@

 

سپاسگذاری:

 علی رضا جان ممنون به خاطر لطف بی دریغی که به ما و وبلاگمون داری!!!!!

 خوشحالمون کردی!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:21 توسط فرناز و شیوا| |

   

   روز ما دختر خانوم های...                            

   گل،بلبل،جیگر،خوشگل، ماه،ستاره، خورشید، فرشته، 

   مهربون، شیرین، عسل، شکر، باهوش، زرنگ و                           

   . 

   .                                                                            

   از خود راضی

   مبارک...              

             *rozemon*mobarak*rozemon*mobarak*rozemon*mobarak* 

 

 پ.ن: کلمه ی از خود راضی در بالا فقط و فقط جهت نشان دادن تواضع و 

  فروتنی ما دخترهای عزیز نوشته شده و معنای دیگری در بر ندارد 

                                 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:15 توسط فرناز و شیوا| |

              

   داستان ازدواج يك دانشجوي رشته مهندسي صنايع

   پدر : دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
   پسر(دانشجوي رشته مهندسي صنايع): نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
   پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر «بيل گيتس» است
   پسر: آهان اگر اينطوریه، قبول است
   پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد
   پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
   بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
   پدر: اما اين مرد جوان، قائم مقام «مديرعامل بانک جهاني» است
   بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

   بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود

   پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
   مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم
   پدر: اما اين مرد جوان داماد «بيل گيتس» است
   مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
   و معامله به اين ترتيب انجام مي شود
   نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش  
   مثبتی برگزینید.

               *************************** 

   

      پ.ن: این پست توسط نویسنده های عزیز وبلاگ نوشته شده است

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 14:59 توسط فرناز و شیوا| |
   خوب ؟؟؟

   چیه؟؟؟

   آهان اومدیم بخونین من چی نوشتم؟؟

   خوب برین بخونین به من چیکار دارین؟؟؟

   فکر کردی من شیوام؟؟؟ اشتباه کردی 

    چی؟؟

   فرناز ؟؟؟ اصلا حرفشو نزن

   خوب اگه من نه شیوا هستم نه فرناز پس کیم؟؟؟

   کی؟؟ نه اشتباه گفتی من هک نکردم وبلاگو

   من روح سرگردان هم نیستم..

   اصلا چیکار دارین من کیم؟؟؟

   برو مطلبو بخون

   اگه خندیدی نظر بده شاید شاید شاید یه بار دیگه هم پست بذارم

   ول کن دیگه چه سیریشی هستیاااااااااا نمی گم کیم

   فعلا تاااااااااااااا شاید شاید تااااااااااااااااااااا بعد

                

                ،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،

 

مریض های خییییییییلی مریضضضضض !!!!!!!

یه روز صبح یه مریض به دكتر جراح مراجعه میكنه و از كمر درد شدید شكایت میكنه .
دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟
مریض پاسخ میده: «من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم كه یكی اونجا بوده فرار کرده!! در بالكن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالكن، ولی كسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه كردم، یه مرد را دیدم كه میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید. من یخچال را كه روی بالكن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون! دلیل كمر دردم هم همین بلند كردن یخچاله.
مریض بعدی دكتر بهش میگه :، به نظر میرسید كه تصادف بدی با یك ماشین داشته. مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینكه حال شما خیلی بدتره! بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟» مریض پاسخ میده: «باید بدونید كه من تا حالا بیكار بودم و امروز اولین روز كار جدیدم بود. ولی من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و برای همین هم نزدیك بود دیر كنم. من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیكنید؛ ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!
وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه كه حالش از دو مریض قبلی وخیمتره. دكتره در حالی كه شوكه شده بوده دوباره میپرسه «از كدوم جهنمی فرار كردی؟!» خب، راستش توی یه یخچال بودم كه یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پایین...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:11 توسط فرناز و شیوا| |
 

   سلام بعد از ۱ ماه و اندی

   خوفین؟؟؟؟؟؟؟؟ا

   چه قدر تابستون زود گذشت... دو هفته دیگه جدی جدی تموم میشه...

   بازم باید درس بخونیم

   ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

         

 

     راستی من (شیوا جون) یه چیزی فهمیدم:

       استاد راهنمای کار پایان نامه ی عموم ، بابای دوستمه!!!

 

     توضیح واضحات :

      این مسئله کوچکترین ارتباطی با من و شما پیدا نمی کنه

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:49 توسط فرناز و شیوا| |

 

درخواست سیانور از داروخانه

خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه. چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!

نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید!

 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 20:19 توسط فرناز و شیوا| |

  روستایی و آخوند

"روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند.. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود. آخوند پرسید: از مال دنیا چه داری؟! روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است آخوند گفت:من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی. روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد. آخوند گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟! آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی. صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد. آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری. چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست! آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد! ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد. روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم"!

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:39 توسط فرناز و شیوا| |